*ای کاش همه ما آدما اونی بودیم که ادعا میکنیم...

                                   

     یاد خدا آرامش بخش دلهاست ...
      ~*~*~*~*~*~*~*

  ۱).  گوش کن ! می خواهم  بگویم در سکوت هزاران فریاد و در           

         فرباد چه خموشی هاست ...

       گوش کن ! می خواهم  از زمستان پس از بهار بگویم .

       گوش کن ! می خواهم  از کوله بار اندوه پشت لبختدها بگویم !

       گوش کن ! می خواهم  بگویم در پس هر بیابانی  دشتی پر گل

           وحود دارد !

        گوش کن ! می خواهم  بگویم در پس این سخنان چیز دیگریست ...

          در پس وجود من و تو نیز ...
       نازنینم ؛

         آسمان قلب هیچ کس بی ستاره نمی شود و هیچ کس نمی خواهد     در دنیای کائنات فقط یک ستاره در قلب خود داشته باشد ...     

                     از سیاهی تا سپیدی را سفر باید کنیم !...

                      صحبت از پژمردن یک برگ نیست !

                      وای جنگل را بیایان می کنند  !...

                    حرف من حرف امروز و دیروز نیست !...

                          جنگل را بیابان می کنند ! 

                      خار گل در چشم یاران می کنند !

                      درد من پژمردن یک برگ نیست !

                        راز این خفت  پنهان می کنند .

      کاش در دلم آهی بود ؛

   در رود آبی !

       کاش حرف من از سیاهی بود !


شاعر(*)


۲).*کاش همه ماآدما اونی بودیم که ادعا میکنیم....*

                             

پاینده باشید و مثل همیشه در پناه حضرت دوست.

نظرات 32 + ارسال نظر
شاه جاسوس خان شنبه 15 اسفند‌ماه سال 1383 ساعت 07:50 ب.ظ http://weblog.zendehrood.com/jasos

جاسوس : د بیا بابا دست از حلقوم این خدا بردار ُ ای بابا !
جنگل رو بیابان میکنند به من و تو چه ربطی داره ؟
بیا باغچه خودمونو آباد کنیم !
پلنگ : چه باید کرد ! همینه که هست ! ولی من میگم بایست اعتراض کرد


امیر ه ا : سلام خواهر خوبم ُ حرفهای جالبی بود ف خصوصا اون قستمی که کلی به اتفاق نگاه کرده بودید و من حس میکنم قصد داشتید با اشاره به مطالب و حوادث روز مره به یک اتفاق بزرگ کلی برسید که در عین حال هم کمی دردناک هست ف اما روشی که انتخاب کرده بودی کمی ناشیانه بود !
دلگیر نشو ولی حس میکنم اگر اشاره مستقیم به : ؛

صحبت از پژمردن یک برگ نیست !

وای جنگل را بیایان می کنند !...

؛ نمیکردید و مخاطب رو به فکر کردن وا میداشتید تا خودش هدف رو پیدا کنه خیلی بهتر میشد !

جاسوس :
آبجی جونم این کدای جاوا رو ببر برا اونا بنویس که جاسوس نیستن ُ میخوای کل وبلاگتو برات کپی کنم ؟


با همه آره با دادا هکر نه آره هااااااااااااااا

مهدی شنبه 15 اسفند‌ماه سال 1383 ساعت 08:09 ب.ظ

به نام انکس که باران را رخصت امدن داد

اری ای کاش .....

کاش همه ما ادمها انی بودیم که ادعا میکردیم
کاش همه ما ادمها قاضی خود نبودیم

کاش همه ما ادمها میفهمیدیم که همه ادمییم
کاش همه ما ادمها درک ادراک داشتیم

کاش همه ما ادمها قوه تشخیص داشتیم
کاش همه ما ادمها دیده انصاف داشتیم

کاش همه ما ادمها دلی برای دوستان داشتیم
کاش همه ما ادمها بخششی به هم داشتیم

کاش همه ما ادمها تحمل مجازات داشتیم
کاش همه ما ادمها نیکی را پاداش داشتیم

کاش همه ما ادمها دنیایی جدا داشتیم

کاش همه ما ادمها........

کاش .....
کاش...
کاش...

مهراد شنبه 15 اسفند‌ماه سال 1383 ساعت 10:32 ب.ظ http://www.kingofcomputer.blogsky.com

سلام...از مطلبت واقعا لذت بردم...خیلی پر معنا بود و زیبا...به نکات واقعا قشنگی اشاره کردی...امیدوارم که شاد و موفق باشی عزیزم.

بی آشیانه یکشنبه 16 اسفند‌ماه سال 1383 ساعت 06:24 ق.ظ http://eshghyahavas.blogsky.com

سلام خیلی زیبا مینویسی٬ بازم موفق باشی...
راستی ممنون که بهم سر زدی...

بی آشیانه
http://eshghyahavas.blogsky.com
eshghyahavas@yahoo.com

نازنین یکشنبه 16 اسفند‌ماه سال 1383 ساعت 10:15 ق.ظ http://sokotvaeshgh.blogsky.com

همیشه سلام .......... مهربون همیشگی .... مرصی که با ترانه تازه ات من رو به مهمونیه احساسهای ناب دعوت می کنی....
*********************************************
*********************************************
کسی درهمین حوالی درحاشیه وهم خواب زندگی میبیند...چقدرویای تکه تکه روی دستش سنگینی میکند...وقتی که سنگ هم روی سنگ بند نمیشود....تقصیر من نیست...که درهیچ قابی نمیگنجم...صلیب را بر زمین میگذارم...می ایستم...تا به تمامی امروزنگاه کنم...چه کسی میداند..!!!!شایدفردا همان روزی باشد که عقابی میرود....تافهم اوج پرواز....وکوچه هایی که به خورشید میرسند...!!!!

مامانی هستی یکشنبه 16 اسفند‌ماه سال 1383 ساعت 01:41 ب.ظ http://mamanyehasty.persianblog.com

سلام دوست خوبم مطلبت هم زیبا بود هم آموزنده و ایکاش همانطور که گفتی همه ما آن بودیم که ادعا میکردیم ... کاش از ازل آن بودیم که سرشته شدیم کاش همان بودیم که درعالم دیگر درسمان داده بودند .... همیشه در ایکاش ها و اما ها غرق هستیم همیشه ....... در پناه حق باشی انشاءالله

رامین یکشنبه 16 اسفند‌ماه سال 1383 ساعت 04:36 ب.ظ http://www.shadmehrlover.co.sr

وبلاگ خوبی داری

سعید یکشنبه 16 اسفند‌ماه سال 1383 ساعت 10:20 ب.ظ http://nale.persianblog.com

سلام مهربان /

بار دیگر قلبی مهربان با حضور بی ریا و صمیمی اش ایام ما را عطرآگین از خوشبوترین گلهای عشق و محبت کرد .

و شباهنگ عزیز منت بر ما نهاد و ترنم زیبا و مهربانش را تقدیم به ما نمود.

و اکنون در سرزمین پر ستاره و پر از راز مهر و دوستی اش آمدیم تا صداقت قلب خویش را تقدیمش کنیم.

ممنونم مهربان.
از طرف اهالی یاد ایام بهترین ها رو برای تو عزیز آرزو می کنم.
تویی که حرفهایت از سپیدی و عشق است.

ارادتمند

خراباتی دوشنبه 17 اسفند‌ماه سال 1383 ساعت 02:14 ق.ظ http://kharabati.blogfa.com/

شباهنگ عزیز سلام.......
دیگر بار قدم رنجه کرده و منت نهادی و کلبه درویشی مرا با صفای حضورت زینت بخشیدی....
آری......
ای کاش قلبها در چهره ها بود....
ای کاش های و هوی و قیل و قالمان بیش از توان و منش و اندیشه مان نبود...
نه هرکه سر بتراشد قلندری داند...
شباهنگ نازنین چه زیبا بود(خار گل در چشم یاران میکنند) امان از این نامردمیها....
امان......
پاینده باشی و در پناه یگانه هستی...
یا حق.

[ بدون نام ] دوشنبه 17 اسفند‌ماه سال 1383 ساعت 02:21 ق.ظ

سلام

شباهنگ عزیز ؛
صادقانه بگم
حدیث دل تو رنگ و بوی همنفسی داره
و این نشون می ده که انتخاب این اسامی اتفاقی نبوده
حتی اگه با برنامه ریزی قبلی نبوده باشه
این مسیح حقیر عادی که به راحتی با نوشته هات ارتباط برقرار می کنه و حرفات واقعا به دلش می شینه

خیلی خوشحالم که تونستم با این وبلاگ ارزشمند آشنا بشم و اینو مدیون محبت تو و خدایم هستم

هر چند که دیرزمانی نیست که این وبلاگو راه انداختی
ولی حس می کنم که می شناسمت
حس می کنم که قبلا هم روح حاکم بر مطالبتو جایی دیدم و حس کردم
حس می کنم که آشنا هستی با مسیح با عشق با عادی بودن

...

در مورد این مطلبت بگم که
درسته *ای کاش همه ما آدما اونی بودیم که ادعا میکنیم...
یا شاید * ای کاش ما می دونستیم چی و کی هستیم و بعد همونو ادعا می کردیم ...
یا این که * ای کاش رومون می شد همونی که هستیمو ادعا کنیم که هستیم ...
ویا این که * ای کاش دیگران همون طوری در مورد ما استنباط و قضاوت می کردن که هستیم ...
یا * ای کاش معنی واژه هایی رو که باهاش سعی می کنیم خودمونو بشناسونیم می دونستیم ...
یا شایدم * ای کاش همه ی ما از واژه های متفاوت برداشتای یکسانی داشتیم ...
یا این که * ای کاش می شد نتیجه ی اعمال و رفتار و گفتار خودمونو از قبل پیش بینی کنیم و بدونیم چه اثری در افراد دیگه ایجاد می کنه ...
و یا :
* ای کاش می تونستیم گوش کنیم ...
* ای کاش می تونستیم فریادهای موجود در سکوتو بشنویم و سکوت مستتر در فریادو درک کنیم ...
* ای کاش کمی صبر داشتیم و تحمل
و امید و اطمینان به بهاری که پشت زمستونه
و گلزاری که در پس بیابون
وبه توانایی بیابون در تبدیل به دشت پر گل
و شناخت داشتیم از
ه دلایلی که بیابونو بیابون می کنه و گلزارو گلزار
و از دلایلی که بیابونو وحشتزا و غیر قابل تحمل جلوه می ده و گلزار رو دلکش و جذاب

* ای کاش کوله بار اندوهی که پشت لبخندها مستتره این قدر ناشناخته نبود ...
* ای کاش اون چیزی که پشت هر ظاهری مخفی شده قابل تشخیص بود ...
* ای کاش زندگی زیباتر از این بود ...
* ای کاش زیبایی های همین زندگی رو هم می تونستیم درک کنیم ...
* ای کاش کلید در حیاط خلوت وجودمونو گم نکرده بودیم ...
* ای کاش قفل در اون حیاط خلوت می پوسید و ...
* ای کاش لااقل اون در یه پنجره با شیشه ای شفاف داشت ...
* ای کاش گاهی وقتی شیشه پنجره ی روی در حیاط خلوت وجودمونو پاک کرده بودیم که این قدر جرم نگیره و زنگار نبنده که دیگه نشه پاکش کرد ...
* ای کاش همین طوری که هستیم راضی بودیم و قدر خودمونو و لحظاتمونو می دونستیم ...
* ای کاش پای سفر داشتیم ...
* ای کاش نای سفر داشتیم ...
* ای کاش خودمونو باور داشتیم ...
* ای کاش به اندازه ی انسانها یار و یاور داشتیم ...
* ای کاش ...
...

اون وقت دیگه شاید کسی نمی موند که بخواد یا بتونه جنگلی رو بیابون کنه
اون وقت دیگه شاید کسی از بیابون بدش نمیومد و نمی ترسید
اون وقت دیگه شاید خفتی نمی موند که نیازی پنهون کردن داشته باشه
اون وقت دیگه شاید حسرت آه و آبو نمی خوردیم
اون وقت دیگه شاید از سیاهی نمی ترسیدیم
اون وقت دیگه شاید سیاهیم برامون پیام عشق و دوستی داشت
اون وقت دیگه شاید ...
...

پست قبلیتو خونده بودم ولی نرسیده بودم که براش کامنت بذارم
الانم اگه بخوام این کارو بکنم با توجه به این موجود عادی و کمرو و کلا کم حرفی هستم می ترسم که شاکی بشی و دیگه رام ندی اینجا
فقط اینو بگم که من تو زندگی عادی خودم روح حاکم بر اون پستتو با تموم وجودم احساس کردم و کاملا باهاش موافقم
پس دیگه کم حرفی (!؟) نمی کنم و ادامه نمی دم ...

...

و اما کامنت پر مهری که برام گذاشتی و خجالت زده شدم که این قدر دیر برای پاسخ فرصت پیدا کردم :

به عنوان یه موجود حقیر عادی اول بگم که خوش اومدی و هر چه پر حرفتر بهتر ...

۱. اون کاغذ سفید می تونه واقعا همون طوری باشه که تو عزیز مهربون توصیفش کردی ... این نشون می ده که دل پاکت سفیدی رو می شناسه و بهش ارج می نهه ...
راستی منم یه تیکه کاغذ سفید تو اون پستم گذاشته بودم ولی تو ظاهرا بهش توجهی نکرده بودی و ازش گذشته بودی
یادته ؟
تو قسمت نهم پستم بود
حالا بذار بهش برسیم توضیح می دم ...

۲. شعر نو و کهنه و نثر و هر نوع نوشته ای وقتی با ذوق و احساس هنری آمیخته بشه قدرت خاصی پیدا می کنه که هر کسی در حد خودش می تونه ازش درک و برداشتی خاص داشته باشه
مثل اون نوشته های عادی من که هرچند از عنصر هنر خالی و عارین ولی چون از احساسم برخاستن هر کسی برداشتی ازشون می کنه و من عاشق شنیدن تاویل و تفسیرای مختلف دوستان عزیزم هستم
پس مطمئن باش که هیچ وقت این موجود حقیر از نوشته ها و نظرات چون تویی سردرد نمی گیره
و هر چه دل پاکت خواست بنویس که هر چه بیشتر بهتر ...

۳. این موجود نادان کجا و زیر آب زدن کجا؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!
اون فقط یه تمرین بود
که ببینیم می شه به جای ایجاد ارتباط و تلاش برای فهم و درک مفاهیم مستتر تو شعر نو اساسا صورت مسئله پاک کنیم یا نه
یه شعری هست که من بلد نیستمش
ولی مضمونش اینه که ماه می درخشه هر چند که سگ عوعو کنه !!!!!!!!!!
امیدوارم سو ء تفاهم نشه و منو بی ادب ندونین
این دیگه شعریه که تو فرهنگ ما هست و مهم کلماتش نیستن
مهم معناییه که پشت اون واژه ها پنهونه
هر قدر هم امثال مسیح عوعو و سر وصدا راه بندازن از نور ماه تابان شعر نو کاسته نمی شه و این واقعیت و حقیقتی تلخ یا شیرینه
بستگی داره ما کدوم طرف میدون باشیم ...

۴. شرمندگی برای چی ؟
برای گفتن سخن حق ؟؟!!
اصلا نیازی به احساس شرم برای چنین کاری وجود نداره
منم اصلا به خودم نگرفتم
چون اصلا من خودمو مشمول سخن اون بزرگ عزیز ندیدم
من نه گستاخی رو شجاعت معرفی کردم و نه مهربونیو ترس
و نه پر حرفی رو دلیل آگاهی می دونم و نه سکوتو دلیل نادانی
اینم که می بینی خودم این قدر پر حرفم از احساس داناییم نیست
نه
دقیقا از احساس عادی بودن و ناقص بودن و خام بودنم سرچشمه می گیره
البته خودم که احساس پر حرف بودن نمی کنم ولی نمی دونم چرا بعضیا فکر می کنن من زیادی زیاد می نویسم !!...

۵. امیدوار بشی به خودت ؟؟؟ حتمـــــــــــــــــــــــــــــآ
اصلا کل اون پستو من برای همین نوشته بودم
من تنها منظورم این بود که با بیان الکنم اینو برسونم که در برخورد با عقاید و آرا نباید زیاد به ابهت هر گوینده یا نویسنده ای توجه کرد
البته نه به این سادگی ها
سعی می کنم تو پستای بعدیم بیشتر توضیح بدم
...
۶. ممنون که بالاخره به کنه مطلب پی بردین ;) ...
ولی در هر حال نوعی نادانی یا عدم شناخت محسوب می شه دیگه ... نمی شه ؟؟

۷. مرسی ...

۸. از آرزویی که برام کردی ممنونم
امیدوارم دل تو هم همیشه بهاری بمونه
به دعا و آرزوهای خیر دوستانی مثل تو امید بستم که شاید بتونه لطف پروردگارو شامل حالم کنه ...

۹. منم امیدوارم که همیشه زنده باشی
ولی پستی در کار نیست
اون تیکه کاغذ سفیدی که تو قسمت نهم گذاشته بودم و ردش کردی و ازش گذشتی و به این دلیل که از راه و رسم وبلاگ عادیم خبر نداشتی متوجهش نشدی همون مطلب سخن عشق بود که می خواهی براش اولین و مفصلترین کامنتو بذاری
در واقع ترست از این که اون مطلبم به سرنوشت اسطوره دچار بشه بی مورده
چون من همونجا نوشتمش
فقط یه کم حوصله می خواد تا راه خوندنشو پیدا کنی
البته وقتی دیدم تو نتونستی بخونیش یه پی نوشت برای پستم نوشتم (‌پی نوشت ۱ ) و توش یه توضیح مختصر دادم ...
حالا که اولین نظرو یکی دیگه از دوستامون داده در مورد اون قسمت از پستم
ولی منتظر می مونم که مفصلترین کامنتشو از تو ببینم
پس اگه دیدی ماهها گذشت و من آپدیت نکردم بدون که هنوزم منتظرم تا بیای و به قولت عمل کنی
مسیح صبرش زیاده ...

۱۰. بازم مرسی ...

۱۱. این آخرین شماره همیشه برام سخت ترین قسمت نوشته هامه
جایی که باید تمومش کنم و بذارم برم
ولی خوب
این روزا سر همه خیلی شلوغه و نباید زیاد مزاحم بشم
امیدوارم خستگی ناشی از کارای خونه و خونه تکونی نتونه تاثیر نامناسبی روی امتحانات بذاره
و دعا هم چشم ...

باید باور کنیم که هر آغازی انجامی داره تو این دنیای فانی
حتی اگه حرفی نزده باشیم ...

امیدوارم بابت این پر حرفیا منو ببخشی و همیشه با همین شور و احساس ، موفق و پیروز باشی و

سربلند بمونی و ایرونی


مسیح دوشنبه 17 اسفند‌ماه سال 1383 ساعت 02:24 ق.ظ http://aaddee.blogsky.com

بازم سلام

هر چند که از عادی بودنش مشخصه

ولی باید بگم که اون بالایی رو من نوشتم

سربلند باشی

نیوشای سخن دوشنبه 17 اسفند‌ماه سال 1383 ساعت 08:40 ق.ظ http://niushasokhan.blogsky.com

یک درود بهاری یک سلام پر عشق به بانوی آسمونی قلب خودم به همیشه همنفسم به شباهنگ عزیزم که همیشه بوی بهار میدین و تازگی همیشه یک دنیا عشق دارین و یک دشت محبت وای وای وای که چه بهاری شده این خونه من چه کم سعادت بودم که این مدت نتونستم بیام برای عرض ادب ولی چقدر زیباست. چه گلهای قشنگی چه صفایی چه مهری. من همیشه از شما رسم مهرورزی و آموختم بانوی من. گفته هاتون همه نقض٬ دلنوشته‌هاتون همه سبز. وای فقط میتونم بگم پر گرفتم. ضمنا این شعر و به شما و همه دوستان دور از وطن تقدیم میکنم که گر چه از میهن دورند اما دلشون طراوت و سبزی و از این خاک به ودیعه گرفته.

گر چه اینجا از بهار میهنی
سرزمین سرد غربت خالی است
می شود اما به عشق آن بهار
در هوای عید و فروردین نشست
گر چه اینجا هفت سین بی رونق است
می شود از سفره گفت. از گل نوشت
می شود از سدر و سنجد حرف زد
می شود از سوری و سنبل نوشت
فاصله کم نیست می دانم. ولی
قلب ها را می شود پیوند زد
می شود از راه دور. از خاک سرد
بر بهار میهنی لبخند زد

این و خیلی خودمونی بگم براتون که خیلی دوستتون دارم خیلی زیاد بانوی همیشه سبز.

در پناه معبد عشق

یوکابد دوشنبه 17 اسفند‌ماه سال 1383 ساعت 02:42 ب.ظ http://youkabed.blogsky.com

سلام خوبی شباهنگ عزیزم چه حرفهای قشنگی خیلی منو به فکر برد .
خیلی دوست داشتم میتونستم بیام واز نزدیک کلی حرف باهم بزنیم حالا برگشتم تهران شاید این درخواستو ازت بکنم و میخوام که قبول کنی باشه ؟
حرفهای مسیح هم خیلی بدل آدم میشینه نیوشا هم که دیگه هر چی بگم کم گفتم بهرحال دوستت دارم وبه این دوستی افتخار میکنم

که چی؟ دوشنبه 17 اسفند‌ماه سال 1383 ساعت 07:37 ب.ظ

دوست عزیز! از حضور گرم و صمیمیتون ممنونم. حداقل آدرسی از خودتون میذاشتید.
و حالا اگه تصویر رو بخواهید٬ بنده در اسرع وقت براتون ارسال میکنم. چون بنده هم این تصاویر رو از جای دیگری برداشتم فقط نخواستم برخی حرفای دلم .....این ببخشید ! شرمنده ! جهت دیگریست. سو ء تفاهم نشه بزرگوار!...
پاینده باشید . باز هم بر ما منت نهید و با حضور سبز خود سرافرازمان کنید.

ک.چ دوشنبه 17 اسفند‌ماه سال 1383 ساعت 11:16 ب.ظ http://kooch.blogfa.com

سلام دوست عزیزم .قربانت شوم ممنون از حضورت که با حضورت به کوچ ما جلوه دیگری بخشیدی .من مدتی مسافرت بودم و نتوانستم وظیفه ام را انجام بدهم امیدوارم بر من ببخشید

یوکابد سه‌شنبه 18 اسفند‌ماه سال 1383 ساعت 12:50 ب.ظ http://youkabed.blogsky.com

سلام هم نفس خوبم
از وقتی فهمیدم ایران نیستی دلم گرفت ولی تو خیلی خوب زبان فارسی بلدی در صورتی که من تو این زمینه کم دارم ((: نمیدونم تو هم سوئد هستی یا نه ولی من دارم آذر ماه برمیگردم و سفر کاری من در ایران تموم میشه دلم از حالا برای خیلیها تنگ میشه واین خیلی بده که نتونستم اونهایی که دوست دارم ببینم )):
اما خوب دوست خوبم عید ایرانم وجاتو خالی میکنم میرم نیوشا رو پیدا میکنم و با هم عکس میگیریم برات میارم
دوستت دارم باشه

نازنین سه‌شنبه 18 اسفند‌ماه سال 1383 ساعت 03:28 ب.ظ http://sokotvaeshgh.blogsky.com

وای چی داره می گه این یوکابد بد جنس ازیت می کنه
شباهنگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگگ
کجایی مگه تو من که نمی فهمم اینجا چی داره می گذره
عزیز عید نزدیک منم حالم خراب مخصوصا از این
خبرایی که می شنوم همه ازم دور شدنن
شباهنگگگگگگگگگگگ جونم عزیز قربون نوشته قبلیت
بشم چقد قشنگ گفتی
از دوستی عشق
۱۰بار خوندمش نمیدونم من که لایق هی چی نیستم
حتی وب نویسی وقتی شما ها به این خوبی می نویسید
دوستت دارم
**********************************
****************************
****************
*********
راستی یادم رفت سلام کنم سر به هوایی دیگه

حاج حمید چهارشنبه 19 اسفند‌ماه سال 1383 ساعت 02:34 ق.ظ http://weblog.hajhamid.com

با سلام و عرض ادب و احترام.مطلبتان را خواندم واقعا زیبا و دلنشین و پر مفهوم بود. برایتان آرزوی موفقیت دارم.

*ستاره قطبی* چهارشنبه 19 اسفند‌ماه سال 1383 ساعت 03:13 ق.ظ http://sabr-omid.blogsky.com

سلام.
کاش میشد اصلا ما آدما ادعا نداشتیم.
ادعا کردن از نظر من حتی اگه واقعیت هم داشته باشه مضحکه تا چه برسه به اینکه بخوای ادعای کاذب داشته باشی.

متاسفانه اولین کامنتی هست که براتون میگذارم اونم بعد از دو ماه که برگشتم .ولی حتما بقیه یادداشت ها رو آفلاین میخونم.
حرف آخرم همونه که بارها هم گفتم :
آنهایی که زمستان را پشت سر نگذارند بهار را نخواهند دید !!!!
تا بعد...


مسیح چهارشنبه 19 اسفند‌ماه سال 1383 ساعت 04:38 ق.ظ http://aaddee.blogsky.com/

بازم سلام

بازم از کامنت پر مهرت ممنونم

بازم ذهن عادیم از دادن یه پاسخ مناسب به یه دنیا مهربونی عاجزه

شباهنگ عزیزم ؛

دیگه نمی دونم چه طوری باید بگم که مسیح حقیر عادی لایق اون همه محبت نیست

شرم زیبایی که توصیف کردی نشان از بزرگی روحت داره و شرمی که مسیح با خوندن اون نوشته دچارش شده از حقارت خودش ناشی می شه

صادقانه می گم و امیدوارم که باور کنی :

همون طور که در مورد قسمت سوم مطلبم توی کامنت قبلیم توضیح دادم و گفتم که :

« ... اون فقط یه تمرین بود
که ببینیم می شه ... »

سخن عشق هم فقط یه تمرین ساده و عادی بود

من فقط اختیار انگشتای دستامو به احساسم سپردم و گذاشتم هر چی دلشون می خواد تایپ کنن

شاید 5 دقیقه هم طول نکشید

تو حالتی بین و خواب بیداری در ساعاتی که به صبح نزدیک می شدم و بی خوابی امونمو بریده بود ...

دختر ایرونی عزیز

عشق با خون ما ایرونیا عجینه و هیچ کدوم در این مقام نیازی به استاد و راهنما نداریم

البته من به عنوان یه ایرونی عادی با کور بودن عشق و عشق کورکورانه به شدت مخالفم ...

راستش من اون شعرو از توی پست شجاعت برداشتم

چون حس کردم که ممکنه منو اون طوری که نیستم معرفی کنه

من نه شاعرم و نه هنرمند و نه عالم و نه شجاع ... من یه ایرونی عادیم که سادگی و مهربونی رو دوست داره و دوست داره که تا ابد عاشق بمونه

عاشق گل و دشت و دمن سبزه چمن عاشق شدن دل بستن و بار سفر بربستن و رفتن و رسیدن و در راه جز یار ندیدن و همه و همه رو یار دیدن و دریچه ی دلو به روی همه گشودن و دوستدار همه ی عالم و آنچه درون اوست بودن

و به همین خاطره که اصلا دوست ندارم دوستام تصور و تصویری از من تو ذهنشون باشه که با من عادی جور در نیاد

البته جای اون شعر خالی نیست

یه چند خط دیگه ای به جای اون جملاتی که نمی دونم از کجا اومدن و تو وبلاگ من نفسی تازه کردن و نام شعر به خودشون گرفتن و بعد نرم و آهسته و بی بانگ و صدا رفتن ، نوشتم

امیدوارم که از این کارم دلگیر نشده باشی ولی باور کن که این حقیر موجودی عادیه و دوست داره دوستاشم همین طور عادی قبولش کنن

از این بابت که باعث شدم احساس ناخوشایندی بهت دست بده متاسفم و عذر می خوام و از این بابت که شاید الفتی محکمتر با دلت پیدا کردی خوشحالم

و نصیحت پایانیتم با جان و دل پذیرفتم

امیدوارم بازم تو کلبه ی عادی و خاکی و این دنیایی خودم ببینمت

هر کجا هستی همواره شاد و سلامت و

سربلند بمونی و ایرونی


هومن چهارشنبه 19 اسفند‌ماه سال 1383 ساعت 07:20 ب.ظ http://www.hoooman.blogsky.com

سلام............
کاشکی دنیامون یه دنیای دیگه بود...همه با هم مهربون ... همه با هم صادق...همه با هم روراست...نقابامون رو از روی صورتمون رو می داشتیم صادقانه به هم عشق می ورزیدیم
کاشکی.....
موفق وپیروز باشی.... بدرود.

نیوشای سخن چهارشنبه 19 اسفند‌ماه سال 1383 ساعت 10:59 ب.ظ http://niushasokhan.blogsky.com

الا ای پیر فرزانه مکن عیبم ز میخانه
که من در ترک پیمانه دلی پیمان شکن دارم

گل باغ بهشتم درود. در مقابل استاد٬ سخن از تاریخ به میون آوردن شجاعت خاصی رو طلب میکنه. جسارت من رو ببخشید. به من منت میزارید رهنمودم کنید. بانوی آسمونی شما همیشه فرزانه برای من بودین و هستین و به بودنتون همیشه افتخار میکنم. ضمنا از یوکابد بسیار عزیزم هم سپاسگزارم با اینهمه لطافت و لطف.

در پناه معبد عشق

نازنین پنج‌شنبه 20 اسفند‌ماه سال 1383 ساعت 09:34 ق.ظ http://sokotvaeshgh.blogsky.com

سلام عشقم
حالت چطور خیلی خوشحالم از مهربونیات الام می روم باز میام می نویسم
می گم بهارت چطور خوبه برات از حال ایران نوشتم
راستی یادت نره منتظرم قرارمون یادت نره
تومیتینگ شاید نتونم برم ولی حتما اگر رفتم به یادتم اونجام می گم به دوستان فرموشم نمیشی
هر جا که باشی با هامی

؛؛رضا خاوری :: پنج‌شنبه 20 اسفند‌ماه سال 1383 ساعت 11:52 ق.ظ http://rezakhavari.persianblog.com

سلام قشنگ بود و موندنی .......بای

خدائی پنج‌شنبه 20 اسفند‌ماه سال 1383 ساعت 04:38 ب.ظ http://khodaei.blogsky.com

سلام
وبلاگ خوبی داری
اگر تمایل داشتی یه سری به ما بزن
خوشحال میشم نظرت هم برام بنویسی
موفق باشی

خدائی جمعه 21 اسفند‌ماه سال 1383 ساعت 01:02 ق.ظ http://khodaei.blogsky.com

سلام
ممنون که سر زدی
انشاالله که مداوم و مستمر باشه
خوشحال میشم دوباره شما را در بازدیدکنندکان وبلاگم و نظر دهنده ها مشاهده کنم
نظرت برای تبادل لینک چیه؟
منتظر جوابت هستم
به امید دیدار مجدد شما
موفق باشی

ساهیک جمعه 21 اسفند‌ماه سال 1383 ساعت 07:44 ب.ظ http://www.tabar.blogsky.com

دوست گرامی بادرودفراوان و آرزوهای خوش برای شما..در نوشته بالا «سطر۴و۶» تظاد وجود دارد واین دو سطر با هم هم خوان نیستند..اگردلیلی برای من نوآموز دارید جهت راهنمائی ارائه دهید ممنون خواهم شد..سبزسبزباشید.

ابریشم جمعه 21 اسفند‌ماه سال 1383 ساعت 10:47 ب.ظ

سلام من ابریشم عضوی از کانون خرافه زدائی هستم.نوشته شما سرهم بندی ویک نوع دزدی از سروده چند شاعر است آدم های مذهبی که احساس ندارند.خودتو بیخود اهل شعر جانزن..اول اسمت ن اسنت اول فامیلت ع-ن

خدمت شما هم آوای محترم همنفس! حرفها دارم که شاید بهتر باشه دوستان عزیز هم بخونن . شما که هر از چند گاهی با نظرات گهر بارتون ٬ «تک مضراب گونه» در جمع هم آوایان عزیزم میسراایید. هر چند راضی به ملالشان نیستم.
پیشاپیش از حضور شما عزیزانم پوزش میطلبم.
دوست گرامی فکر نکنید نمیشناسمتون٬ اگه تمایل داشته باشید همینحا معرفیتون خواهم کرد. جای بسی افتخار است. یا اینکه فکر کنید پاسخی برای نظرات گهر بارتون ندارم. . نه ! از آنجا که پاسختون رو در کامنت یکی از عزیزان که دلالت بر خاموش ماندن اینگونه نظرات گهر بار داشت و پاسخ به آنها را نوعی وقت تلف کردن میپنداشتید٬ لذا بر آن دیدم که نصیحت به جان بخرم. و اما اینجا لازم دیدم سکوت رو بشکنم و نکاتی رو خدمتتون عرض کنم.
*****
۱)- بنده نه شاعرم و نه لیاقت این مقام دارم. گهگاهی به خواندن اشعار و متنها و از بر کردن آنها بسنده میکنم. و گاهی اوقات از سر نیاز زمزمه هایی از دل میسرایم.که نمیشود شعر گفت تنها حرفیست از دل. در شعر مذکور که علیرغم اطلاعات مافیایی شما٬ از یک شاعر است ٬بنده نامی از خود نبردم. اگه دقت کرده باشید و قدری تامل ٬ خواهید دید که در زیر شعر بنده جای نام شاعر را خالی گذاشتم( انهم به دلیل مطمئن نبودن نامشون).تا مبادا سرقت ادبی تلقی شود. پس قدری تامل بفرمایید و هیجانزده نشوید.
******
۲)- بنده نه مذهبی هستم نه ادعایی بر آن دارم ٬ چون مقامی والا و آسمانی میخواد که این اسم رو نه تنها در گفتار بلکه در عمل به خود حمل کند..که بنده فعلا در پایین ترین مرحله آن که ستایش محبوب باشد قرار دارم. *
********
۳)- نمیدونم که قید نام و نام خانوادگیه بنده چه ضروتی داره ولیکن خدمتتون عرض کنم که اطلاعات مافیای شما باز به خطا رفته. و شاید بتونم بگم که با مسابقه بیست سوالی هم قادر به کشف اون نباشید. هر چند تحفه ای نیست ولی فاصله الفبایی زیادی داشت.(برای راهنمایی خدمتتون عرض کردم). در ضمن هر یک از شما عزیان ربط این دو معادله رو متوجه شدن خوشحال میشم با خبرم کنید. نام بنده با اهل شعر بودن یا هر نکته دیگری که این عزیز هم آوا اشاره کردند.

********
پی نوشتها:
*
هر چند به حکم موشک جواب موشک مجری نیستم لیکن شاید اونقدر بلد باشیم ضد موشک بسازیم

*قبل از اینکه نظرات پر بارتون رو قید بفرمایید ٬ بهتره با شبکه مافیای جهانی هماهنگ کنید. چون ظاهرا اطلاعات شبکه های ایرانی نیز دستخوش نفوذ شده و تحریفاتی صورت گرفته.
* مهمتر اینکه شما با هر نامی ظاهر بشید برای ما یه هم آوای عزیزید! ولی بهتره با همون اسم مسما و با صفای همیشگیتون تشریف بیارید. ما را ملالی نیست!!!

*در ضمن تا جایی که یادمه تا کنون جزو هیچ دسته یا گروه با فرق های نبودم و نیستم و تا جایی هم که از فرهنگ شیرین و دوست داشتنیم آموختم این مسائل کاملا شخصیست و مربوط به کسی نمیشه.
*بنده تا کنون چنین تناقض و تفاوت فاحشی بین کلام ندیده
بودم. نوشته های متین و ادبی وبلاگتون با فحاشی کامنتها ی همنفس اصولا غیر قابل مقایسست. البته اکثر آنها به دلیل آلودگی و رکیک بودن ٬ حذف شدند.
شاد باشید .

مسیح شنبه 22 اسفند‌ماه سال 1383 ساعت 01:45 ق.ظ http://aaddee.blogsky.com

سلام

دوست عزیزم همنفس گرامی که حدیث دل رو با پاکی می سرایی

توصیه می کنم که از بی مهری دوستانت دلگیر و آزرده خاطر نشی

تو این دنیای مجازی ما انسانهایی مجازی نیستیم

ما هر کدوم سعی می کنیم خود واقعی خودمونو بروز بدیم

زیاد سخت نگیر

مهم اینه که حرفیو که باور داریم بنویسیم و صادق باشیم

همیشه نمی شه همه رو راضی کرد و هر کی این انتظارو از خودش یا دیگری داشته باشه خودش آسیب می بینه

این که اشعار خودت باشه یا دیگری اصلا مهم نیست

این که توی نوشته هاتم تناقض باشه همین طور

البته من به عنوان یه موجود عادی نتونستم تناقضی پیدا کنم ... شاید که یافتنش سوادی فوق عادی می طلبه

اما زندگی ما انسانها سرشار از تناقضات شیرینیه که اونو از یکنواختی به در میاره

خوب ؛‌ با دیدن دوستی که ازت انتقاد می کنه و ایراداتتو می گیره و به طرز فکرت می تازه می تونی دلگیر و ناامید بشی

و می تونی خدا رو شکر کنی که بیش از عادی نیستی که همه فقط ازت تعریف کنن

گاهی لازمه که یکی مخالفمون باشه تا بتونیم خودمونو بهتر بشناسیم

همین طور محیط اطرافمونو

...

سربلند بمونی و ایرونی دوست من

مسیح شنبه 22 اسفند‌ماه سال 1383 ساعت 01:48 ق.ظ

اصلاح می کنم :

... بیش از حد عادی نیستی ...



مهدی شنبه 22 اسفند‌ماه سال 1383 ساعت 02:48 ق.ظ

با سلام

به نام انکه راهنمای جاهلان است

زندگی ما ایرانیها با فرهنگ و شعر و شاعری امیخته است و این امیختگی به اندازه ای است که گاه در یک کلمه میشود هزاران معنی پیدا کرد
هر چه در سخن بزرگان سیر کنیم یک جمله است که همگی با ان متفق القولند و ان این جمله است که

هیچکس بهتر از خود شخص نمیتواند خودش را معرفی کند

برای اولین بار به اسم کانون خرافه زدایی گوش و چشمم اشنا شد چون پرسش و تحقیق در مورد چنین اسمی از شان و مرتبه انسان میکاهد تصمیم گرفتم که بر حسب حرف بزرگان معنی و ماهیت این فرقه را از همین دو سه خط بالا دریابم
و برداشت من این شد که
این کانون هر چند در اهانت و توهین مهارت کافی دارد ولی از نظر شناخت حس و احساس مردم چندان ذوقی ندارد و بدرستی هم نمیتواند در کار اصلی خودش که جاسوسی و کسب اطلاعات و شناخت افراد است انجام وظیفه کند .
هر چند که بر اثر تعلیمات ناخواسته که از طریق خواندن این مطالب و نوشته ها بر معرفت نداشته انها افزوده میشود امید به برگشت انها به انسانیت میرود.

در خاتمه حرف دل دوستاران حدیث مهربانی را با یک بیت به مقدم شباهنگ عزیز تقدیم میکنم بلکه سبب تجدید عهدی با شما و باعث تعویض نام زیبای ابریشم بر چنین باطن مخربی باشیم

گر بدی گفت حسودی و رفیقی رنجید
گو تو خوش باش که ما گوش به ناحق نکنیم

نیوشای سخن یکشنبه 23 اسفند‌ماه سال 1383 ساعت 12:58 ق.ظ http://niushasokhan.blogsky.com

همنفسم با اجازه ی شما میخوام یک نکته رو به ابریشم که امیدوارم با کمی تامل و تعمق به جرگه ی دوستان به پیوندند عرض کنم:
گاهی به واقع جای تاسف داره که همراهان یک نکته رو فراموش میکنن و اون اینه که در بیان عقیده هر کسی در جایگاه خویش آزاده. و کسانی که دم از آزادی میزنند انتظار بیشتری ازشون میره که به این امر واقف باشند. هر کسی در هر مرام و شخصیت و با هر هدفی٬ در درجه‌ی اول یک انسان خلق شده با تمام ویژگی‌ها و خصایصی که ایزد برای او به یادگار گذاشته. حرمت را شکستن و از کلماتی استفاده کردن که در حد و شان انسان نیست٬ کاریست که انسانیت خود گوینده رو به زیر سوال میبره. این امر نه تنها خدشه‌ای به بزرگ آیینی شباهنگ عزیز وارد نمیکنه بلکه ایشون با سکوت عظیم و ملکوتیشون و بعد هم با شایستگی و اقتدار پاسخشون در نزد دوستان مقامی ارزشمندتر یافتن.
شما ابریشم اگه مشکل اعتقادی و یا باور درونی با هر یک از دوستان دارید این حق مسلم شماست که بازدیدی از دلنوشته های این عزیزان نداشته باشید اما شکستن حرمت هر یک از این عزیزان توهینی به همه‌ی خوانندگان محسوب میشه و این شایسته‌ی برخوردی جدیست.

از شباهنگ عزیزم پوزش میخوام اگه جسارت به خودم دادم و در برابر بزرگی عظیم شما سخنی به میون آوردم.

در پناه معبد عشق

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد